تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی

شیخ عبدالله نبوی

این منم طاووس علیین شده

شروع دوباره ی وبلاگ

سلام

مشکل پیش امده در وبلاگ قبلیhttp://nabavi110.blogfa.com/

به کمک بلاگفا حل شد.

خواهشمندم به وبلاگ قبلی مراجعه فرمایید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 22:29  توسط عبد الله نبوی 

انسان خوب

 

این متن تقدیم به پاک.به پاس اینکه دوباره امد.

دوستم می گفت:

امام حسین فرمودند:

یک انسان معتدل انسانی است که این پنج ویژگی را داشته باشد:

۱-عقل

۲-ادب

۳-حیا

۴-دین

۵--حسن خلق

و من عقل خوبی ندارم.زیرا شنیده ام عقل ان دارد

که بتواند بین دو خوب بهترین را بیابد.

البته جایی خواندم یا شنیدم که

 اگر عقل درست و حسابی ندارید تقوا پیشه کنید.

می گفت :

تقوا سود دم دستش ان است که در جریانات روزمره

نتیجه تصمیمات را به خدا وا می گذارد.

و تقوا شاید این باشد که غم گذشته نخورم و

 به اینده نیندیشم که من هر دو کار را و مخصوصا اولی را

خبره ام.

پس عقل که ندارم.

ادب که هرگز ندارم.این را خودم می دانم.

فکر کنم ادب یعنی هر چیزی نگویم.

حیا هم اگر این باشد که هر چیزی نبینم ندارم.

زیرا هر چیزی می بینم.

اما دین دارم.

نماز می خوانم.

روزه می گیرم.

و دلم برای اهل بیت می تپد.

قران هم می خوانم و از ان حقیقتا لذت می برم.

خوب اگر اخلاق هم نداشته باشم که مردم از زبانم در امان باشند

فقط دین دارم.

باز هم خوب است.

یک جای پا دارم دیگر

اما به قول دوستم مولوی:

وقت تنگ است و چراغم ابتری است

زو  بگیرانم  چراغ دیگری.

وقت تنگ است اقای نبوی!

بجنب.

از این یک چراغ

چهارتای دیگر بگیران.

بجنب اقای نبوی.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 23:3  توسط عبد الله نبوی 

با یوسف

این پست تقدیم به یوسف.به پاس حرف های مردانه اش

دیشب با یوسف حرف ها داشتم

در خیابان ها گشتی زدیم

از داشتنش احساس غرور کردم

بعد رفتیم کافه کتاب

گروه گوسفند ها انجا بودند

یک چیز بد کشیدم که خیلی حال داد

دو تا چایی با هل و دارچین

و نسکافه

بعد حمید و مسیح و نادر هم امدند

و

گروه گوسفند ها رفتند

مثنوی خواندیم و قران

و بحث کردیم در باب شیعه وسنی

و

گفتم نکند مزاحم باشیم؟

مسیح گفت:

نه .اینجا مال خودمان است.

تا هر وقت ازادیم

و

مهدی چراغ را خاموش کرد.

و

 مارفتیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 0:45  توسط عبد الله نبوی 

روضه الشهدا

این متن تقدیم به قزوینی.به پاس تربیتش.

 

داستان روضه داستانی طولانی ندارد.

 

گریه و غم بر مصایب امام حسین در صحرای کربلا حتی قبل از واقعه جاری بوده است.

 

کما اینکه روزی حضرت علی ع به زینب س می فرمایند:

 

بابا! روزگار سختی داری در اینده.

 

و زینب س می فرمایند:

 

می دانم بابا. مادر برایم گفته.

 

کما اینکه می گویند حروف مقطعه اول سوره ی مریم( کهیعص) رمزی بوده بر شهادت

 

ابی عبدالله.

 

اما داستان روضه جدید است و البته مقبول و دوست داشتنی.

 

اما روضه داستانی طولانی ندارد

 

به ادامه ی مطلب رجوع فرمایید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 12:17  توسط عبد الله نبوی 

روضه2

امروز هم رفتیم روضه

همون حاج اقای پیرمرد روضه خوان بود

امروز روضه ی حضرت قاسم را خواند

خیلی حال داد

باز گریستم

وبه یادگرفتاری هایم بودم

صبحانه

نان و پنیر بود وکره و مربا

چایی هم دادند

ساده و بی ریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 18:33  توسط عبد الله نبوی  | 

روضه

دوستم گفت:

در خیابان عافیت

صبح  ها 

مراسم روضه است.

توی یه کوچه

بعد از امام زاده

صبح زود رفتم

یه روضه ی سنتی وبا حال بود

صبحانه می دادند

وچایی

روحانی پیری روضه ی علی اکبر می خواند

نه فلسفه ی عاشورا

نه علل قیام سیدالشهدا

روضه بود

روضه

گریستم

وبعد از دورانی

دوباره پاگذاشتم

به دنیای اسرار امیز اشک

تشریف بیاورید

هنوز هست

چهارباغ خواجو

خیابان عافیت

بعد از امام زاده

دست راست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 17:24  توسط عبد الله نبوی 

 

این پست تقدیم به دوست دانش اموزم که گرفتار است.

دوستم سهراب می گفت:

قران نه از باب این که مسلمانم بلکه ازاین باب که معلم ادبیاتم

مهمترین و بهترین کتاب ادبی جهان است.

به راستی او راست می گفت.

استادم هم می گفت:

قران پوسته ی سختی دارد .

تحمل کنید تا به درون رویایی او راه یابید.

به راستی استادم راست می گفت.

و اربابم در هجوم تاریکی های وحشت زا

به قران پناه می برد.

به راستی پناهگاه ارامش بخشی است قران.

دارم جز ۲۶ را می خوانم برای رفع گرفتاری یکی از شاگردانم.

به راستی خدا مهربان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 18:46  توسط عبد الله نبوی  | 

 
اولین پست در وبلاگم این بود.یادش به خیر.
 
یه نفرتون که با حوصله ترید یه جوری حفظ کنید این
 
خاطرات بر باد رفته را.
 
جمعه 5 خرداد1385
 
سلام

من شیخ عبدالله نبوی هستم.

این را مصطفی بیرجمال می گوید.مولوی در دفتر 5 میگوید:

جزیره ای کوچک بود. وگاوی دران.گاو تنها موجود آن جزیره بود.

هر روز تا شب غذا می خورد و فربه می شد

.و تا صبح غصه میخورد که علفها تمام شد . فردا چه کنم؟

صبح که بر می خاست  میدید جزیره پر از علف است

.و دوباره روز از نو روزی از نو.....

هیچگاه فکر نکرد که آن که تا حالا روزی او را داده است باز هم می دهد.

ما هم اینطوری نیستیم؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 0:1  توسط عبد الله نبوی  | 

سلام

احساس می کنم دوباره زنده شده ام

حال خوشی دارم

اصلا از دست دوستانم که حرفهای خیلی زشتی در وبلاگ قبلی زدند

ناراحت نیستم

مقصر خود منم

که آنها را آزار داده ام

و اجازه نداده ام از خودشان دفاع کنند

از این به بعد حواسم را جمع می کنم

که دوستانم آزار نبینند

خیلی ممنون که دیگر به آن وبلاگ مسخره سر نمی زنید

و خیلی ممنون که به این وبلاگ جدید می آیید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 21:48  توسط عبد الله نبوی  |